ارسال شده توسط montazer در تاریخ: ۱۳ آبان ۱۳۸۸
سلام
این بار دنبال یه شهید دیگه بودم. این بار هم جایی پیداش کردم که اصلا تو ذهنم نمیگنجید. دفعه قبل شهید پلارک خودش رو توی روزنامه های بسیج بهم نشون داد و ایندفعه “شهید فهیمه سیاری” خودش رو توی کتاب ” بر قله های سپید دور دست” با نویسندگی خانم سمیرا سیاح نشون داد.
این بار رفتم سراغ شهید جوونی هم سن و سال خودم که هم جنس خودم هم هست. دفعه اولی که با شهید فهیمه آشنا شدم راهنمایی بودم و سالهای زیادی از شهادتش میگذشت. داشتم بخش ادبی روزنامه کیهان رو میخوندم. بزرگ نوشته بود بر قله های سپید دور دست. و بعد تکه ای از کتاب که زندگی نامه “شهید فهیمه سیاری” امده بود. همون موقع این قسمت روزنامه رو بریدم و تا سالها بعد زمانی که دانشجو بودم کتاب رو پیدا کردم توی قم همون جایی که روزی شهید فهیمه در مکتب توحیدش درس خوند و از اون سنگر راهی میدون شد و ….
اگه میخواین بیشتر بشناسینش بخونید.
تهران، خرداد سال ۱۳۳۹ حیات سبز و زیبای فهیمه آغاز می شود. فهیمه چون پیچک سبزی بر ساقه زمان می پیچد، سبز می شود و اوج می گیرد. سالهای ابتدایی و راهنمایی را با کوشش خود با سربلندی تمام پشت سر می گذارد و گلهای لبخند و رضایت را در باغ دل اولیا خانه و مدرسه می کارد او در مکتب و مدرسه همیشه شاگردی است ممتاز و مودب. فهیمه با پایان دوره راهنمایی به همراه خانواده در زنجان رحل اقامت می افکند. در سال ۵۷ در رشته ریاضی- فیزیک با معدلی ممتاز از دبیرستان آزرم فارغ التحصیل می شود. سالهای ۵۶ و ۵۷ فهیمه با حضور سبزش در مسجد ولی عصر (عج) گوش جان به زمزمه های بیداری و آگاهی می سپارد. در این میان او از طریق بزرگانی چون آیت الله مشکینی و رضوانی از وجود حوزه علمیه خواهران در قم آگاه می شود. در سال ۵۷ عازم قم می شود. ((مکتب توحید)) مقدمش را گل می ریزد. او در آنجا در محضر بزرگانی چون آیت الله شهید قدوسی جستجوی ناتمام خود را پی می گیرد.
طلسم شب شکست و سپیده آزادی سربرآورد. خفاشان شب پرست رویت مهرتابان را برنتابیدند و فتنه ها برانگیختند.
ناآگاهی و فقر فرهنگ اسلامی ام المصائب بود. باید مشعل داران دین و دانش و آگاهی تن به متن خطر بسپارند. در راستای این رسالت فهیمه در ۶ آذر ۵۹ کوله بار سفر بر دوش کشید و هجرتی دیگر آغاز کرد. او به همراه ۳ تن از خواهران طلبه – دانشجو رهسپار بانه شدند. باشد که قدمی در راستای آگاهی فرزندان مظلوم آن سرزمین بردارند.
فهیمه از طریق باختران عازم سنندج می شود و در تاریخ ۱۲ آذر آنجا را به قصد سقز و بانه ترک می کند. یک ستون نظامی ماشین آنها را همراهی می کند. راهها شدیدا نا امن است و پر خطر. ستون نظامی در ساعت ۵/۴ بعد از ظهر به دیواندره می رسد و آنجا را به سوی بانه ترک می کند. نیروهای تامین جاده جمع شده اند. دمدمای غروب است. فهیمه عکس امام را روی زانو گرفته و نظاره می کند. جواب دلتنگی خواهری را می دهد: قران می خوانیم دل آرام گیرد به یاد خدا.
ناگهان صدای رگبار گلوله در فضا می پیچد و بارانی از گلوله روی ماشین باریدن می گیرد. راننده زخمی می شود ولی همچنان ماشین را هدایت می کند. ماشین از تیررس خارج شده و در درمانگاه متروکی توقف می کند. یکی از خواهران در حین پیاده شدن نگاهش به خون سرخ فهیمه می افتد.
تیر نامردی از نامردان به او اصابت کرده است.
فهیمه این چنین در خون شکفت و معراج یک زن را به تصویر کشید.
در پایان بخشی از نوشته کتاب قله های سپید دور دست رو که خیلی تاثیر گذار بود برام رو برای شما هم مینویسم:
«پدر گفت: … شما اتاق گرم و رختخواب نرم را ول کرده اید و آمده اید توی خر پشته خوابیده اید ؟ آخر دختر، کدام آدم عاقلی می آید در این سرما با این پتو نخ نما در راه پله می خوابد؟… دستش را گرفتی و گفتی: بابا ، این قدر عصبانی چرا می شوید. خب من نمی توانم در آن اتاق گرم و آن رختخواب نرم بخوابم وقتی برادرهای من دارند درسنگرها، در سرما، در برف، بوران، نگهبانی می دهند، دستهایشان از سرما، کرخ می شود و سوز پوست صورتشان را می سوزاند، نه روانداز گرمی دارند نه بخاری درست و حسابی که سنگرشان را گرم کنند. وضع مرا چه جای مقایسه با آنها…»
(ص۹۱، ۹۲)
اگه میخواین بیشتر بشناسین فهیمه رو باید کتاب قله های سپید دور دست رو حتما بخونید.