ارسال شده توسط montazer در تاریخ: ۲۴ دی ۱۳۸۸
یادمه در مورد زندگی نامه شهید حمید باکری براتون نوشتم. این بار میخوام از مهدی باکری براتون بگم برادری که نتونست یک سال بیشتر دووم بیاره از دوریه برادرش و با اینکه یه سال بزرگتر بود یه سال دیرتر از برادر کوچیکش شهید شد. مثل حمید شهید شد؛ یه تیر توی پیشونیش خورد و توی جزایر مجنون و توی هور اونم مفقود شد تا بشه مثل برادرش. شاید قرارشون همین بوده. شاید حمید حمید دعوتش کرده بوده اونجا با هم قرار بذارن. کسی چه میدونه؟….
مهدی باکری در سال ۱۳۳۳ شمسی در میاندوآب به دنیا آمد. با ورود به دانشگاه مرحلهی جدیدی از زندگی علمی و سیاسی او آغاز شد. در همان سالها به طور جدی پا در عرصهی مبارزات سیاسی و انقلابی گذاشت. مطالعهی کتاب ولایت فقیه امام خمینی نقش مهدی در شکلگیری شخصیت او بر جا گذاشت.
او در دانشگاه درس خواندن و یاور دانشجویان و بیرون از دانشگاه یک دانشجوی پر شور و حال و واقف به اوضاع و احوال زمان بود. او و دوستانش نقش مهمی در بر پایی تظاهرات شهر تبریز در پانزدهم خرداد ۱۳۵۴ و ۱۳۵۵ داشتند. همان زمان وی توسط ساواک شناسایی شد و بارها برای بازجویی به ادارهی امنیت برده شد اما چون مدرکی علیه او نداشتند تحت نظر آزاد شد. بعد از گرفتن مدرک مهندسی برای ادامه مبارزه از محیط دانشگاه خارج شد. در سال ۱۳۵۶ به عنوان افسر وظیفه به خدمت سربازی رفت و به تهران مأمور شد. در بحبوحهی انقلاب مهدی به فرمان امام خمینی از پادگان گریخت و به ارومیه بازگشت. در این دوران مخفیانه زندگی میکرد و نیروهای جوان را سازماندهی و تربیت کرد.
با پیروزی انقلاب مهدی نقشی فعال در سازماندهی سپاه پاسداران داشت. مدتی هم دادستان دادگاه انقلاب ارومیه شد. او در سال ۱۳۵۹ ازدواج کرد و روز بعد از عقد به سوی جبهه شتافت. در منطقه ی غرب سمت فرماندهی سپاه را به عهده گرفت. همان روزها بود که علی صیاد شیرازی به کردستان آمد و با مهدی آشنا شد.
مهدی پس از شرکت در عملیاتهای مختلف و پاکسازی ضد انقلاب، به منطقهی جنوب کشور رفت و معاونت تیپ نجف اشرف را به عهده گرفت. در عملیات فتحالمبین، در منطقهی رقابیه از ناحیه چشم مجروح شد. پس از بهبود به جبهه بازگشت و پس از آزاد سازی خرمشهر دوباره مجروح شد. با تشکیل تیپ عاشورا فرماندهی این تیپ را به عهده گرفت.
در عملیات حماسی خیبر که در جزیره ی مجنون بر پا شد برادرش به شهادت رسید. در روزهای آخر اسفندماه ۱۳۶۳ عملیات بدر آغاز شد. مهدی و نیروهایش ضربات مهلکی بر ارتش عراق میزنند. در روزهای ۲۵ اسفند ماه مهدی و همرزمانش در مقابل عراقیها مقاومت کردند.
هر چند فرماندهان ارشد سپاه سعی کردند مهدی را به عقب بازگردانند توجهی نکرد و سرانجانم با اصابت گلولهای به سرش به سختی مجروح میشود و هنگام بازگشت به عقب موشکی به قایق آنها اصابت میکند و پیکر آنها راهی دریاها می شود.
برای آشنایی با این شهید گرانقدر میتونید کتاب های ” به مجنون گفتم زنده بمان” کتاب شماره ۲ سری کتاب های روایت فتح، با راوی گری مکمل آقای فرهاد خضری؛
” باغ انگور، باغ سیب، باغ ایینه ” کتاب شماره ۴ از سری کتاب های بانوی ماه؛
” غروب آبی رود” زندگی نامه داستانی شهید مهدی باکری از آقای جهانگیر خسرو شاهی. رو مطالعه کنید.
1 | shahed
سلام دوست عزیز لطف کنید این نوع بحث رو بذارین جای دیگه. من وظیفم شناسوندن شخصیت این شهدای گرانقدره در این سمت است نه اینکه درباره اعضای خانوادشون صحبت کنم، هر چند که اونها بخشهای مهمی از زندگی این شهدا هستن اما من فقط در حد ارتباط شهید با اونها حق اظهار نظر دارم. نه بیشتر. و اینکه آیا از رای دادن به نامزد مورد نظرم پشیمون شدم مثل شما یا نه؟ فکر کنم من جوری انتخاب کرده باشم که هیچوقت از انتخابم پشیمون نشم حالا هر کسی که میخواد باشه.
بعدش هم من هیچوقت نمیگم شما یا هر کس دیگه دروغ میگین، میدونم چیزایی بوده و هست اما به موضوع مسئولیت من ربطی نداره. جای این بحث اینجا نیست.
من به شهید همت و خانوادشون ارادت خاصی دارم. همونطور که به شهدای باکری و بقیه شهدا و خانواده هاشون ارادتمند هستم. ما ارامشمونو توی این برحه از زمان مدیون این شهدا و صبر و استقامت خانواده هاشون در زمان جنگ هستیم که چه بسا اگر این همسران شهدا نبودن با این استقامت زینب گونه شهید همت، شهید باکری، شهید باقری، شهید آوینی و …. نبودند.
بازم هم ممنونم از لطفتون دوست عزیز.