فکر جوان

به گناه پدر و مادرم می سوزم!

ارسال شده توسط راه روشن در تاریخ: ۱۸ اسفند ۱۳۸۸

سوال :بنده دختری ۲۴ ساله هستم که وقتی بچه بودم پدر و مادرم از هم جدا شدند و من پیش مادر بزرگم بزرگ شدم خداوند خیلی به من عنایت داشته و خدا رو شکر خوب تربیت شدم اما همیشه تو زندگیم احساس کمبود محبت رو  داشتم  وقتی منزل پدرم میرفتم و خانواده شو میدیدم واقعا حالم بد میشد و اونقدر ناراحت میشدم که حد نداشت وقتی میدیدم بچه هاش چقدر راحت زندگی میکنن و چقدر خوشبختند نه اینکه از خوشبختی کسی دلخور باشم از این دلخور بودم که چرا حتی نباید محبت پدری رو هم تجربه کنم ؟ پدرم اصلا بروز احساسات نمیکنه شایدم حق داره چون از بچگی پیشش نبودم و شاید براش غریبه هستم . مادرم هم زیاد نتونسته ایجاد رابطه باهام کنه شاید مقصر این مسئله هم خودم باشم خلاصه جز مادربزرگم کسی تو زندگی بهم محبت خالصانه نداشته ، وقتی سن کمی داشتم دوست داشتم زود ازدواج کنم تا این کمبود محبت رو همسرم جبران کنه اما هر خواستگاری برام میومد با شنیدن این مطلب میرفت اصلا چنان عکس العمل نشان میدادند که انگار دچار برق گرفتگی شدند هر کی میومد میرفت و من میموندم با فکرکردن به این موضوع که حکمت این کار در چیه؟عده ای هم که با این مسئله کنار می آمدند وقتی خودم رو میدیدند منصرف میشدند نمیدونم انگار  در دید آقایان ظاهر خوشایندی ندارم. یکبار ۴ سال پیش آقایی بهم علاقه مند شد و با خانوادش مطرح کرد متاسفانه خانوادش مخالفت بسیار شدیدی کردند و ایشون نتونست خانوادشو موافق کنه و مجبور به جدایی شدیم بعد از این ماجرا مدتی خواستگاری نداشتم و سرم مشغول درس بود ولی هنوز خلا رو دورنم احساس میکنم و اصلا با بیشتر شدن سنم کمتر نمیشه این نیاز حالا شخصی با بنده آشنا شده که البته با واسطه باهاش آشنا شدم  ابتدا قبل از دیدار  چند جلسه در مورد افکار و عقایدشون باهاشون صحبت کردم  و وقتی با تمام ملاکهایی که برای خودم داشتم منطبق بودند ازشون خواستم ملاقات حضوری داشته باشن که ببینم شاید از ظاهرم خوششون نیاد و من خیلی تا وابسته نشدم ایشون هم مثل بقیه اگه میخواد بره ، بره اما ایشون ماجرای خانواده هم براش مهم نبود بعد از دیدار که دیدم ایشون نظرش منفی نیست گفتم دیگه بیشتر از این نمی تونم باهاتون ارتباط داشته باشم و باید خانواده ها در جریان باشند ایشون قبول کردن و با خانواده مطرح کردن اما مثل اینکه به خاطر موضوع خانواده بنده ، خانواده ایشون مخالف هستن و من چیز زیادی نمی دونم فقط همین حد که گفت من با خانواده در میان گذاشتم و اونها مخالفند فعلا صحبتهام باهاشون ادامه داره حالا نمیدونم باید چکار کنم و کار صحیح چیه؟ دوستام بهم میگن به خودت بقبولان که این یکی هم خواهد رفت که اگر رفت خیلی ناراحت نشی این کار واقعا درسته؟تا کی باید مجرد بمونم چرا اینقدر دید نسبت به بچه های طلاق بده؟به نظر شما حکمت این زندگی چیه؟گاهی به پدرم نگاه میکنم و در دل میگم چه زندگی آرومی داری نمیدونی من چه زندگی و چه نیازهایی دارم. حتی نیازهای مالی من رو هم خوب تامین نمیکنه چه رسد به نیازهای روانی و عاطفی. گاهی به این فکر میکنم که خدا هر که رو بیشتر دوست داشته باشه بیشتر به بلا گرفتار میکنه نمیدونم اما واقعا احساس کمبود عاطفه دارم؟
جواب :به نظر من ایشون اگه شما رو میخواد باید سعی کنه خونواده اش رو راضی کنه و تا وقتی که این کار رو نکرده شما باید روی حرفی که گفتید: دیگه بیشتر از این نمیتونم باهاتون ارتباط داشته باشم، کاملا بایستید و هیچ گونه رابطه اعم از حضوری یا تلفنی تا وقتی که جواب مثبت خونواده اش رو نگرفته نداشته باشید چون ممکنه براتون دلبستگی ایجاد بشه و بعدا دل کندن مشکل بشه علاوه بر اینکه وقتی اینطور عمل کنید اون اگه شما رو بخواد تلاشش رو دو چندان می کنه که زودتر به شما برسه و اگه نخواد می ره پی کارش !نکته دیگه در مورد نحوه برخورد شما با خواستگارها بخاطر وضعیت خاص شما است که اولا نباید مخالفت خانواده خواستگارهای قبلی رو به خواستگار بعدی بگید چون ذهنیت منفی در او ایجاد می شه وثانیا طوری برخورد نکنید که اون فکر کنه اگه با شما ازدواج کنه خیلی خوشحال می شید و ازدواج با اون رو غنیمت می دونید
یا به عبارت دیگه طوری برخورد نکنید که احساس کنه هر طور و به هر قیمت که شده می خواید خودتون رو بهش بچسبونید نمی خوام بگم شما چنین قصدی رو دارید اما منظورم اینه که توجه کنید ناخود اگاه چنین کاری نکنید مثلا اگه گفت فردا بیایم خواستگاری یا پس فردا نگید فردا بلکه یا بگید پس فردا یا بگید فرقی نمی کنه یا اینکه اگه گفت :خونواده قبول کردن خیلی اظهار خوشحالی نکنید این خیلی مهمه چون دختر منبع نازه و پسر نیازمند به او است و پسر اگه دختر رو بخواد هرچی بیشتر ناز ببینه بیشتر به سمتش جلب می شه اما اگه بیشتر از حد استقبال ببینه ممکنه عقب نشینی کنه خصوصا در مورد شما که شرایط خاص دارید خلاصه نذارید حس محبت خواهی کار دستتون بده و قبل ازدواج در این زمینه زیاده روی کنید تا انشاالله به موقعش در کنار همسر دلتون از این محبت لبریز بشه در مورد اینم که به شما گفتن به خودت بقبولون که این یکی هم خواهد رفت که اگر رفت خیلی ناراحت نشی، من نمی گم که از اول ایه یاس بخونید و مایوسانه حرکت کنید اما عرض من اینه که واقع بینانه برخورد کنید و برخورد واقع بینانه اینه که تا کاملا نتیجه مثبت و ازدواج حتمی نشده دل نبندید تا اگه به هم خورد اذیت نشید در مورد اینم که گفتید حکمت این زندگی سخت و بی محبت شما چیه خدمتتون عرض می کنم همه افراد کم و بیش با سختی دست به گریبان هستند و سختی هرکس یه جوره و این جور هم نیست که خدا این وضع سخت رو بوجود ‌آورده باشه این دنیا عالم اختیاره و خدا به همه انسانها اختیار داده که هر طور میخوان عمل کنن و ممکنه اختیار یک زن و شوهر در زمینه طلاق لطمه به فرزندشون بزنه پس این رو نمی شه به خدا نسبت داد وگفت که  چرا خدا سرنوشت منو این طور کرده چون اگه اختیار انسانها به ضرر فرزندشون منتهی بشه این تقصیر خدا نیست  به شما پیشنهاد می کنم که توضیح بیشتر در این مورد رو در مطلب دیگه نماز نمی خونم ۲ بخونید موفق باشید



Share

بدون پاسخ برای "به گناه پدر و مادرم می سوزم!"

نوشتن نظر

.. مدير سايت ...

مشترك شويد

دریافت آخرین مطالب سایت از طریق ایمیل :


بایگانی

آمار