ارسال شده توسط montazer در تاریخ: ۰۶ فروردین ۱۳۸۹
سلام
بعد از انجام کلی کار و هماهنگی وبرنامه ریزی و تبلیغات و ثبت نام و بیمه کردن و هی اینور اونور شدن تاریخ روز رفتن دخترا و پسرا و کلی چک و چونه زدن برای تاریخ بالاخره تصویب شد که در تاریخ ۱۳ اسفند خواهران اعزام خواهران و ۲۱ اسفند اعزام برادران باشه. با همه این حرفا باز هم رفتن من رو هوا بود. چون یه سفر دیگه هم در پیش داشتم و امکان اینکه با هم تداخل پیدا کنه زیاد بود نمیتونستم تا روز آخر تکلیف رفتنم معلوم کنم. اما بهر حال معلوم شد و من هم با دانشجوهای شهر راهی مناطق جنگی شدم. البته بگم دفعه اولم نبود من سه بار دیگه هم این سفر رو تجربه کرده بودم. بار اول سال ۷۶ از بسیج دانش اموزی رفتم سال ۸۱ از بسیج دانشجویی دانشگاهمون و سال ۸۴ از بسیج محلی و این بار از بسیج دانشجویی مجددا. هر بار رفتن برای من کلی تجربه و خاطره بود. حالا در طول نوشتن خاطره های امسالم به مقایسه بین این سالهایی که رفتم جنوب رو براتون دارم.
این بار یک تفاوت اساسی با دفعه های قبل داشت و این بود که دفعه های قبل به عنوان یک مسافر و زائر همراه بقیه بودم اما این بار یک کم مسئولیتی هم گردنم بود. این خودش کلی واسه من خاطره و تجربه بود.
از چند ماه قبل از رفتن به اردو ما مشغول تهیه بسته های فرهنگی بودیم و کلی طرح پیشنهادی بسته های فرهنگی هم اماده شد. بالاخره روز سیزده اسفند ۸۸ ساعت ۱۲ همگی به محل اعزام کاروان رفتیم. قبل از حرکت مسئول بسیج دانشجویی شهر برای خانم ها صحبت هایی کردن و سفر خوب و بی خطر و پر برای رو برای دانشجوها آرزو کردن.
بالاخره ساعت ۳:۳۰ راه افتادیم. خاطره به یاد ماندنی روز اول این بود که ناهارمو تو ماشین خوردم بقیه ناهارشون خورده بودن و ما از بس که دوندگی داشتیم نرسیده بودیم ناهار بخوریم. البته انصافا نسبت به مسئولین اردو اصلا کاری نکرده بودم. ..
ادامه دارد…