فکر جوان

ماجرای قصاب عاشق

ارسال شده توسط montazer در تاریخ: ۰۱ مرداد ۱۳۸۸

عشق دختر، قصاب را از خود بیخود کرده بود  لذا نزد دختر رفت و خواست با او زمینه دوستی را فراهم کند
دختر گفت : علاقه ای که من به تو دارم بیش از علاقه تو به من است ؛ اما از خدا می ترسم !
قصاب گفت : چرا من از خدا نترسم؟! و توبه نمود
هوا گرم و سوزان بود ، تشنگی شدیدی بر قصاب عارض شد ، در این هنگام پیامبر آن زمان را دیده و درخواست کمک  کرد. پیامبر گفت : بیا از خدا بخواهیم ابری بفرستد  تا در سایه آن راه برویم و به آبادی برسیم . قصاب گفت : من که کار خیری نکرده ام تا دعایم قبول شود . پیامبر گفت :

 من دعا می کنم و تو آمین بگو . پس از دعا ناگاه  ابری آمد و بر سر آنها سایه افکند و چون به نقطه جدایی رسیدند ، قصاب از پیامبر خدا حافظی کرد که به خانه خود برود ابر هم بالای سر او رفت . پیامبر خدا نزد قصاب بازگشت و به او گفت : ابر بالای سر تو آمد ، بگو چه عملی انجام داده ای ؟ قصاب جریان را بازگو نمود و ….
در همین رابطه از حضرت ختمی مرتبت (ص) می فرمایند:
” توبه کننده نزد خدا مقام و منزلتی دارد که برای احدی از مردم  چنان منزلتی وجود ندارد ”
(به نقل از قصه های دلنشین  ، کاظم سعید پور ، نشر جمال ، چاپ دوم ، ص ۴۶ با  دخل و تصرف )
التماس دعا

Share

بدون پاسخ برای "ماجرای قصاب عاشق"

نوشتن نظر

.. مدير سايت ...

مشترك شويد

دریافت آخرین مطالب سایت از طریق ایمیل :


بایگانی

آمار